تبليغاتX
در شعاع نگاه دوست ذوب باید شد
فاطمه(علیها السلام) و فردای تاریخ
 
در لحظاتی که پیکر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دفن می شد، عملا نیز توصیه او درباره ولایت علی (علیه السلام) ـ که مسیر حرکت سیاسی جامعه اسلامی را تبیین می کرد ـ دفن می شد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ظرافتی که تنها از او باید انتظار داشت، علی (علیه السلام) را "ولی مؤمنان" معرفی کرد، نه "ولی مسلمین" و این واقعیت را تصریح کرد که کسانی که تسلیم شرایط سیاسی شده و اسلام آورده اند و اینک مسلمان نامیده می شوند، ولایت او را نخواهند پذیرفت. ولی از کسانی که به پیامبری پیامبر ایمان آورده و ولایت پیامبر را پذیرفته اند، انتظار می رود که پذیرای ولایت علی (علیه السلام) باشند.
در این شرایط، فاطمه (علیها السلام) می دید که عملا پیام و پیامبر هر دو از دست رفته اند و یا دست کم پیام پیامبر در برابر موج تجدیدنظرطلبی و ارتجاع(1) در خطر از دست رفتن است و اگر کسی در مقابل این سیل زمانگیر و ایمان برانداز مقاومت نکند، همه چیز از دست خواهد رفت. همه چیز! ... برای همیشه! ...
این چنین بود که با استواری تمام در مسجدالنبی خطاب به همه آنهایی که به موازنه های سیاسی و به قدرت جدید "آری" و به وصایای پیامبر "نه" گفته بودند، گفت: "...ما مانند کسی که با کارد و نیزه پیکرش چاک چاک شود، در برابر شما استقامت و بردباری خواهیم کرد ..."(2)
هیچ کس باور نمی کرد که دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اینگونه از جان گذشته و بی باک، برای دفاع از پیام پیامبر به پاخیزد و از هیچ فرصتی فروگذار نکند. از رویارویی مستقیم با ارتجاع تا دعوت حضوری مهاجرین و انصار، از حضور هدفمند در مسجد النبی و کنار مزار شهدا تا بیان صریح اعتراض در خطبه ها و ملاقات ها و ...
به عنوان نمونه، او در روزهای آخر عمرش و در پاسخ به ام سلمه که حال او را جویا شد، صراحتاً اعلام نمود که: "محزون فقدان رسول خدا ومغموم غصب حق وصی اوست."(3) در فرصتی دیگر فاطمه (علیها السلام) شبیه به همین اظهارات را به طور مبوسط و گسترده تر با زنان مدینه که به عیادت او رفته بودند، در میان گذاشت و گفت: "صبح کردم به خدا، بیزار از دنیای شما و خشمگین از مردهای شما ... وای بر اینان! چرا این منصب [جانشینی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)] را از فراز پایه های محکم و تزلزل ناپذیر رسالت و نبوت و وحی برکندند و از کسی که بر امر دنیا و دینشان خبیرتر و کارآمدتر بود، گرفتند؟ ... اینان از ابوالحسن چه عقده ای در دل داشتند؟ ... سوگندبه خدا اگر زمام مرکب حکومت که رسول خدا به او سپرده بود، در دست او باز می گذاشتند و از او دفاع و پیروی می کردند، به خوبی این مرکب را مهار می کرد ... به راستی که اگر چنین کرده بودند درهای برکت آسمان و زمین به روی آنان گشوده می شد. اما ..."(4)
و در ادامه نیز همانند آخرین شعله های شمعی که در حال خاموش شدن است، از زبان او شنیده شد که فرمود: "...اکنون بیا و بشنو! هر چه از این پس زندگی کنی، روزگار تازه ها و شگفتی های دیگری به تو نشان خواهد داد ... به راستی کار اینان شگفت آور است! اینها دنباله ها را به جای پیشروان نشاندند و پیشتازان را رها کرده و پس ماندگان را گرفتند. هان! به خدا سوگند که این کردار نابجا و ناپسند، روزگار شما را آبستن حوادثی خواهد کرد که نتایج شوم آن را در آینده خواهید دید ..." (5)
فاطمه (علیها السلام) که از هر فرصتی برای هشدار مردم زمان خود استفاده کرده بود و آنها، یا هشدار او را نادیده گرفته بودند و یا آن را نفهمیده بودند، اینک در اندیشه مردمی بود که در آینده خواهند آمد. برای آنها چه می توان کرد؟ آنها را چگونه می توان هشیار نمود؟ چگونه با آنها می توان سخن گفت؟ چگونه می توان به آنها خبر داد که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، پیام او قربانی دسیسه اشرافیت و جاه طلبی نخبگان سیاسی و فرصت طلبی آنها که اسلام را برای خود می خواستند و جهل و ساده اندیشی مردم شده است؟ چگونه می توان صدای اعتراض خود را به گوش تاریخ رسانید؟ راستی فاطمه (علیها السلام) چه وسیله ای در اختیار داشت تا با آن اعتراض خود را به گوش خلقها و نسلها و عصرها برساند؟ او حتی از حق گریستن در سوگ پیام و پیامبر نیز محروم شده بود.
از میان صفحات تاریخ صدای اعتراض فاطمه (علیها السلام) را در میان وصیتی کوتاه می توان شنید:
"بسم الله الرحمن الرحیم
این است آنچه فاطمه دختر رسول خدا بدان وصیت می کند. وصیت می کند در حالی که شهادت می دهد به یگانگی خداوند یکتا و رسالت بنده او محمد و گواهی می دهد که بهشت حق است، دوزخ حق است و قیامت بی تردید فرا خواهد رسید و خداوند کسانی را که در گورهایند، زنده خواهد کرد.
علی! منم فاطمه! دختر محمد که خدا مرا به همسری تو درآورد تا در دنیا و آخرت برای تو باشم. تو در انجام کارهای من سزاوارتر از دیگرانی. مرا شبانه حنوط کن، غسل ده و کفن کن و بر من نماز بخوان و شبانه مرا دفن کن و کسی را خبر مکن. تو را به خدا می سپارم. به فرزندانم تا روز قیامت سلام می رسانم."(6)
 
فاطمه سفارش کرده بود که پیکرش مخفیانه به خاک سپرده شود. اختفای محل دفن پیکر فاطمه (علیها السلام) در حقیقت پیام او به تاریخ بود. پیامی به بشریت مسلمان برای همیشه تاریخ. هنگامی این پیام می توانست به همه نسلها و عصرها در عرصه تاریخ برسد که پیکر فاطمه (علیها السلام) مخفیانه به خاک سپرده شده باشد تا مردم نشانی قبر گمشده او را در داستان زندگی اندوهبار و اعتراض دائمی او به ارتجاع و استبداد جستجو کنند و بتوانند از این پنجره نگاهی نو و جدید به تاریخ اسلام و سرنوشت بشریت مسلمان داشته باشند.
بدین گونه بود که فاطمه (علیها السلام) از مرگ، زندگی و از شکست، پیروزی و از فاجعه، حماسه و از آرامش ابدی خود، حرکتی دائمی و شوری انقلابی در همه عصرها و نسلها و در بستر تمام قرون آفرید و هنوز هم قلب فاطمه (علیها السلام) در التهاب سرنوشت مسلمانان جهان می تپد و چشمهایش منتظر پرچمی است که روزی برای رهایی بشریت مظلوم و دفاع از اسلام و بازآفرینی مدینة النبی، به دست فرزندش مهدی موعود برافراشته گردد.
امروز نیز چون همیشه، هر که در اندیشه رنج انسان و بشریت تحت ستم است، باید به راز قبر پنهان، سینه گدازان، اشک فروان و آه سوزان فاطمه (علیها السلام) بیندیشد و سخنان او را زمزمه کند و در حد خویش پیام فاطمه را به گوش جهانیان برساند ...
(برگرفته از کتاب شهر گمشده؛ فاطمه چه گفت ...؟ مدینه چه شد ...؟، نوشته محمدحسن زورق)
وبلاگ یا حسین کاشان 3 جمادی الثانی، سالروز شهادت مظلومانه
بانوی نمونه عالم و کوثر گرانقدر نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)،
حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام)،
بر تمام مسلمانان جهان، به خصوص شما دوست گرامی تسلیت می گوید.
 
 
 
 ... .. ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... .....
پاورقی ها:
1ـ اینان کسانی بودند که به حکم آنکه در برابر گفتار رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، نظر خویش را هم به حساب می آوردند و در دوران قدرت، با کنار نهادن حکم خدا و رسول، به پندار خود عمل می نمودند، گویا تجدید نظر طلب هستند و از آنجا که پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به راه و رسم عرب جاهلی روی آوردند، مطابق تعبیر قرآن کریم، واپس گرا و مرتجع نامیده شدند.
2- منابع اهل سنت: بلاغات النساء، صفحه 14- جواهر المطالب فی مناقب الامام علی، جلد 1، صفحه 160
منابع شیعه: دلائل الامامة، صفحه 116- مناقب آل ابی طالب جلد 2 صفحه 50 - احتجاج، جلد 1، صفحه 138- کشف الغمه، جلد 2، صفحه 112 و ...
 
منابع شیعه: مناقب آل ابی طالب، جلد 2، صفحه 49- جامع الأخبار، صفحه 91 و ...
 
منابع اهل سنت: بلاغات النساء، صفحه 19- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد 16، صفحه 234 و ...
    منابع شیعه: معانی الاخبار، صفحه 354- کشف الغمه، جلد 1، صفحه 492- احتجاج، جلد 1، صفحه 108 و ...
 
منابع اهل سنت: بلاغات النساء، جلد 1، صفحه 9 - نثر الدر، جلد 1، صفحه 264
منابع شیعه: دلائل الإمامه، صفحه 41- کشف الغمه، جلد 1، صفحه492- احتجاج طبرسی، جلد 1، صفحه 108- امالی شیخ طوسی، صفحه 374
 
6- منابع شیعه:بحارالانوار، جلد 43، صفحه 214- بیت الاحزان، صفحه 18و ...
فرازهائی از وصایای صدیقه طاهره (علیها السلام)، به انحاء گوناگون در منابع اهل سنت ذکر گردیده است، به عنوان نمونه، تعدادی از منابع معتبر اهل سنت که به مسأله تدفین شبانه آن حضرت اشاره می کنند، عبارتند از: صحیح بخاری، جلد 5، باب غزوه خیبر، صفحه 139(چاپ سلطان عبدالحمید)- صحیح مسلم، باب "قول النبی لا نورث"، حدیث 1759- طبقات ابن سعد، جلد 8، صفحه 29 و 30- التنبیه و الاشراف، جلد 1، صفحه 106- سیر اعلام النبلاء، جلد2، صفحه 127و 128- اسد الغابة، جلد 3، صفحه 398- سنن بیهقی، جلد 4، صفحه 29 و 31- استیعاب، جلد 2 صفحه 114- خلاصه وفاء الوفاء، جلد 1، صفحه 259 و ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:33  توسط سید محمد سید بحری  | 

 عنوان كتاب:  بنيان‏هاى تاريخى انديشه سياسى يهود

نام نويسنده: عبدالله شهبازی

انتشارات:  باشگاه اندیشه

تاريخ انتشار: ويراست اول- زمستان 1384

 

 

اسطوره ده سبط گمشده بنى‏ اسرائيل

همينطور است، تجديدنظر طلبان و پيروان مكتب تاريخ واقعى در غرب توجه شان تنها به يك اسطوره سازنده صهيونيسم معطوف است و آن اسطوره هالوكاست است. من در جلد اول كتاب زرسالاران بخش مفصلى را به تاريخ تكوين يهوديت و انديشه سياسى يهود اختصاص‏ داده ام و در تحقيق خود به شش اسطوره تاريخى رسيده ام و معتقدم كه مجموع اين شش اسطوره است كه انديشه سياسى صهيونيسم را مى‏ سازد. نشان داده ام كه هر شش اسطوره فوق از بيخ و بن جعلى است. بنابراين، جعلياتى مثل هالوكاست در انديشه سياسى يهود ريشه تاريخى‏  كهن دارد و فرهنگ و روانشناسى قومى خاصى را مى‏ سازد كه روح و جوهر آن ادعاى مظلوميت و آوارگى تاريخى است.

در بررسى تاريخ يهوديت به اين نتيجه رسيدم كه بايد ميان دو مفهوم بنى اسرائيل و يهوديت به طور جدّى تفاوت قائل شويم. اين تفاوت در گذشته هم در فرهنگ اسلامى و هم در فرهنگ اروپايى وجود داشته است. در متون ما هميشه ميان بنى اسرائيل و يهود تفاوت قائل شده اند و در دوران جديد ايرانيان واژه كليمى را به كار مى‏ بردند كه به معنى پيروان موسى كليم الله عليه السلام است و شامل تمامى بنى اسرائيل مى‏ شود نه يك قبيله خاص آن. در اروپا هم تا اواخر قرن نوزدهم يهوديان با نام اسرائيلى يا عبرانى شناخته مى‏ شدند و حتى زمانى كه در سال 1860 سازمان خود را در پاريس تأسيس كردند نام آن را«آليانس اسرائيلى»گذاشتند نه آليانس يهود. ولى از دهه هاى 1880 و 1890 ميلادى خود يهوديان اروپا تعمدا شروع كردند به استفاده از واژه يهود.

براى همين است كه هرتزل كتاب معروف خود را، كه در سال 1895 نوشت، دولت يهود ناميد نه دولت اسرائيل.

توجه كنيم كه بنى اسرائيل به مجموع 12 سبط (فرزندان يعقوب) يا 12 قبيله اى اطلاق مى‏ شود كه يك قوم واحد را مى‏ ساختند. اين قبايل دوازده گانه عبارت بودند از: روبن، شمعون، لاوى، يهودا، يساكار، زبولون، دان، نفتالى، جاد، اشير، يوسف و بنيامين. بعد از مرگ يوسف قبيله او ميان دو پسرش تقسيم شد و دو قبيله مناسه و افرائيم به وجود آمد. مناسه و افرائيم قدرتمندترين و ثروتمندترين قبايل بنى اسرائيل بودند و به علت علاقه يعقوب به پسر محبوبش، يوسف، بهترين اراضى بنى اسرائيل را در تملك داشتند. قبيله يهودا پست ترين و نامرغوب ترين اراضى را در تملك داشت و به اين دليل برخى زبان شناسان نام«يهودا»را به معنى صاحب زمين پست و نامرغوب مى‏ دانند. در سال 928 پيش از ميلاد قوم بنى اسرائيل به دو دولت تقسيم شد كه با هم اختلاف و تعارض داشتند: يكى دولت مستقر در اراضى شمالى بود كه ده قبيله بنى اسرائيل به رهبرى سبط افرائيم و خاندان يوسف تأسيس كردند و ديگرى دولتى بود كه به وسيله قبايل يهودا و بنيامين ايجاد شد و رهبرى آن با سبط يهودا بود. از اين پس تاريخ بنى اسرائيل را اختلاف و رقابت و جنگ ميان اين دو دولت، و به تعبيرى ميان دو خاندان يوسف و يهودا، رقم مى‏ زند. دولت اسباط ده گانه شمالى دولت افرائيم خوانده مى‏ شد و پايتخت آن در شهر سامريه بود و دولت دو سبط جنوبى يهوديه نام داشت و پايتخت آن در بيت المقدس (اورشليم) بود. موجوديت دولت افرائيم يا سامريه 208 سال ادامه يافت. كشفيات باستان شناسى ثابت مى‏ كند كه دولت افرائيم بسيار مهم تر از دولت يهوديه بود و به دليل همسايگى با دولت آرامى‏  دمشق و دولت هاى كنعانى (فنيقى) صور و صيدا موقعيت سياسى و تجارى برجسته اى داشت ولى دولت يهود اهميتى نداشت. كهن ترين كتيبه اى كه به دست آمده و نام شاهى از بنى اسرائيل در آن درج شده، لوح استوانه اى شلمنصر سوم، پادشاه آشور، است. جالب است بدانيم كه اين قديمى‏ ترين كتيبه اى است كه نام شاهى از عرب نيز در آن يافت شده است. اين كتيبه نشان مى‏ دهد كه دوازده حكمران دولت هاى شرق مديترانه، به رهبرى بن حدد (شاه آرامى دمشق) ، اتحاديه اى عليه امپراتورى توسعه طلب آشور ايجاد كرده بودند. يكى از آن ها اخاب اسرائيلى است و ديگرى جندب عرب. در اين كتيبه نامى از دولت و شاه يهود در ميان نيست و اين نشان مى‏ دهد كه در آن زمان دولت يهوديه اهميتى نداشت.

با شروع توسعه طلبى امپراتورى آشور به سمت غرب، دولت يهود رويه اى خائنانه عليه دولت قبايل ده گانه شمالى بنى اسرائيل و دولت آرامى دمشق در پيش گرفت، خود را به آشور نزديك‏ كرد و سرانجام آشور را به حمله به دولت هاى دمشق و افرائيم تحريك نمود. ابتدا، در سال 732 پيش از ميلاد، دمشق به تصرف آشورى‏ ها درآمد و مردم آن به اسارت درآمدند و سپس، در سال 720 پيش از ميلاد، در زمان سلطنت سارگون دوّم در آشور، به حيات دولت افرائيم پايان داده شد. به اين ترتيب، با توطئه سران قبيله يهودا، ده قبيله بنى اسرائيل سرنوشتى شوم يافتند.

بخشى از سكنه دولت افرائيم و شهر سامريه، كه كتيبه هاى آشورى شمار آن ها را 27290 نفر ذكر كرده، به عنوان اسير به بخش هاى شرقى دولت آشور انتقال داده شدند. من در جلد اوّل كتاب زرسالاران نشان داده ام كه اين رقم نمى‏ تواند شامل تمامى اتباع دولت افرائيم باشد بلكه بخش بزرگ ترى از آن ها به عنوان اسير و برده در زير يوغ و سلطه دولت يهود قرار گرفتند. بعدها هم در متون عهد عتيق و هم در فقه تلمودى با مفاهيم«غلام عبرانى»و«كنيز عبرانيه»مواجه مى‏ شويم.

منظور همان اعضاى ساير قبايل بنى اسرائيل است كه به اسارت يهوديان درآمده اند. مثلا در جايى از عهد عتيق مى‏ خوانيم كه در زمان محاصره بيت المقدس به وسيله بخت النصر، شاه يهود براى جلب حمايت مردم شهر فرمانى صادر مى‏ كند و دستور آزادى غلامان و كنيزان عبرانى را مى‏ دهد. يعنى تا اين زمان هنوز گروهى از اعضاى قبائل ده گانه شمالى بنى اسرائيل در مقام اسراى يهوديان جاى داشتند.

اين خلاصه ماجراى تهاجم آشور به سرزمين ده قبيله شمالى بنى اسرائيل است طبق مدارك‏ معتبر تاريخى. ولى بعدها، و به نظر من در اواخر قرن دوّم ميلادى، اين ماجرا به كلى تحريف مى‏ شود و يهوديان با جعل تاريخ آن را به اسطوره«ده سبط گمشده بنى اسرائيل»تبديل مى‏ كنند.

يعنى سرنوشت شوم و مظلوميت قبايل ده گانه بنى اسرائيل را، كه يهوديان در ايجاد آن نقش اصلى داشتند، به سود خود مصادره مى‏ كنند و مدعى مى‏ شوند كه در جريان حمله آشور تمامى ده قبيله شمالى به اعماق امپراتورى آشور انتقال داده شده و به اين ترتيب گم شدند. بر اين اساس، نوعى ايدئولوژى مسيحايى (هزاره گرا) شكل مى‏ گيرد. طبق اين اسطوره در جريان حمله آشور اسباط ده گانه در جهان آواره شدند و در نقاطى ناشناخته سكنى گزيدند و پايان دوران طولانى‏  آوارگى«اسباط ده گانه»و پديدار شدن ايشان سرآغاز ظهور«مسيح» (از تبار داوود) و استقرار دولت جهانى يهود است.

اين اولين اسطوره اى است كه انديشه و فرهنگ سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد. در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه هم در دوران جنگ هاى صليبى و هم در قرون شانزدهم و هفدهم ميلادى از اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل به عنوان يك انگيزه مذهبى قوى براى‏  تحريك مردم مسيحى اروپا به جنگ با عثمانى و يا به تشديد تحريكات استعمارى در قاره آمريكا استفاده سياسى فراوان شد. يكى از معروف ترين نمونه ها، ماجراى ظهور ديويد روبنى در اوايل قرن شانزدهم است كه هدف از آن تحريك احساسات دينى مردم ساده مسيحى و ايجاد يك‏ جنگ صليبى جديد عليه عثمانى بود. در زمانى كه سلطان سليمان خان عثمانى (سليمان قانونى) تهاجم بزرگ خود را به غرب اروپا را آغاز كرده و قلمرو دولت عثمانى را به نزديكى شهر وين رسانيده بود، يك يهودى به نام ديويد روبنى وارد بندر ونيز مى‏ شود و ادعا مى‏ كند فرمانده كل ارتش قبايل گمشده بنى اسرائيل است كه در منطقه خيبر عربستان حكومت مى‏ كنند و اين دولت تاكنون ناشناخته بوده است! سران يهوديان و نيز ميهماندار و مبلغ اين سفير نظامى‏  مى‏ شوند و او را نزد پاپ كلمنت هفتم مى‏ برند. جالب اينجاست كه پاپ هم ادعاى ديويد روبنى را مى‏ پذيرد و با او پيمانى امضا مى‏ كند دال بر اتحاد جهان مسيحيت با دولت بنى اسرائيل عليه مسلمانان. اين كلمنت هفتم از خانواده زرسالار و صراف مديچى فلورانس است و پاپ بدنام و دسيسه گرى است. خلاصه، روبنى حدود يك سال با شكوه تمام در دربار پاپ مقيم مى‏ شود و به كمك اعضاى خانواده يهودى آبرابانل به شهرهاى ايتاليا سفر مى‏ كند و غوغا و شور دينى عجيبى‏  ايجاد مى‏ كند زيرا طبق اعتقادات دينى يهوديان و مسيحيان پيدا شدن اسباط گمشده بنى اسرائيل مقدمه ظهور مسيح است. اين ماجرا به شكلى كاملا روشن يك سناريوى اطلاعاتى‏  است كه با همدستى زرسالاران يهودى و پاپ و دربارهاى پرتغال و اتريش طراحى و اجرا شد ولى‏  در تاريخنگارى رسمى غرب و در تاريخنگارى يهود تمايل دارند كه آن را يك ماجراى مرموز و غير قابل توضيح جلوه دهند.

در قرن هفدهم هم اين استفاده سياسى از اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل ادامه مى‏ يابد.

در اين زمان بخش مهمى از فعاليت چاپخانه هاى بندر آمستردام، كه به مركز يهوديان جهان تبديل شده و نقشى مشابه نيويورك امروز داشت، به اشاعه آرمان ظهور قريب الوقوع مسيح و افسانه ده سبط گمشده بنى اسرائيل اختصاص داشت. مثلا، اسحاق لاپيرر، متفكر سياسى‏  يهودى الاصل فرانسه كه يكى از مروجين اوليه صهيونيسم در اروپاى قرن هفدهم بود، چنين تبليغ مى‏ كرد كه بايد به جستجوى«اسباط گمشده»پرداخت و قوم بنى اسرائيل را گرد آورد.

سپس، بايد مسيحيان و يهوديان متحد شوند و به كمك پادشاه فرانسه سرزمين«صهيون»را تسخير كنند. احياء دولت صهيون در فلسطين راه«پيروزى نهايى مسيحيان»را بر مسلمانان هموار خواهد كرد و امپراتورى جهانى پديد خواهد ساخت كه مركز آن در اورشليم است.

در قرن هفدهم، اسطوره اسباط گمشده و مسيحاگرايى يهودى از زمان انقلاب پوريتانى و پيدايش فرقه هاى دينى جديد در انگلستان تأثير بزرگى بر جاى نهاد. در ترويج اين موج يك‏ انديشمند يهودى ساكن آمستردام به نام مناسه بن اسرائيل تأثير فراوان داشت و او بود كه اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل را به يك ابزار دينى قوى در جهت فعاليت كمپانى‏ هاى‏  ماوراء بحار هلندى-انگليسى و ايجاد كلنى در آمريكاى شمالى تبديل كرد. مناسه در سال 1650 رساله اى به لاتين در آمستردام منتشر كرد به نام اميد اسرائيل؛ اسباط ده گانه بنى اسرائيل در آمريكا. اين رساله را مؤسس وال، از نويسندگان معروف عصر كرومول، به انگليسى ترجمه كرد و دكتر جان دورى، دوست مناسه، آن را در لندن منتشر نمود. اين رساله مهم و جنجالى مناسه به مسئله حضور«اسباط گمشده بنى اسرائيل»در«دنياى جديد» (قاره آمريكا) اختصاص دارد. در اين كتاب، گزارش هاى يك مارانوى پرتغالى به نام آنتونى مونتزينوس به چاپ رسيده كه نام واقعى او هارون لوى است. مونتزينوس گويا در جريان گشت و گذار خود در آمريكاى جنوبى در سال هاى 1642-1641، تصادفا در اكوادور به قبيله اى بر مى‏ خورد كه مناسك دينى يهوديان را به جاى مى‏ آورند. او در كاوش بيشتر در مى‏ يابد كه اينان اعضاى قبايل روبن و لوى، از اسباط ده گانه«گمشده»، هستند. مونتزينوس در سال 1650، در جريان سفر برزيل، فوت كرد ولى سران يهودى آمستردام بر صحت گزارش او گواهى مى‏ دادند. مناسه اين ماجرا را با نقل قول هايى از عهد عتيق درآميخت كه در آن پايان پراكندگى بنى اسرائيل سرآغاز اعاده سلطنت مسيح عنوان شده بود. طبق اين نظريه، تا بقاياى اسباط بنى اسرائيل يافت نمى‏ شدند مسيح ظهور نمى‏ كرد. كتاب مناسه به پرتغالى و زبان هاى ديگر نيز منتشر شد، در محافل فرهنگى اروپا انعكاس گسترده يافت و نويسندگان انگليسى چون توماس توروگود و سر حمون لسترنج كتاب هايى درباره آن در لندن منتشر كردند. هدف از اين جعليات و تبليغات از يك طرف تحريك انگيزه هاى دينى مردم ساده مسيحى‏  بود براى مهاجرت به قاره آمريكا و از طرف ديگر تشويق قدرتمندان و ثروتمندان غربى به مشاركت بيشتر در غارت قاره آمريكا. بر پايه همين موج بود كه كمپانى‏ هايى مستعمراتى مانند كمپانى پليموت و كمپانى خليج ماساچوست تأسيس شد و مستعمرات شرق آمريكايى شمالى‏  موسوم به نيوانگلند پديد آمد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:54  توسط سید محمد سید بحری  |